تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سکوتی بالاتر از فریاد
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 3:9 بعد از ظهر | 
!همینم که هستم
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 3:8 بعد از ظهر | 
راز - اثر راندا برن/ قسمت پانزدهم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

you hold in your hands a great secret

 

با اگاهی از راز متوجه خواهی شد که چطور می توانی به تمام خواسته هایت دست یابی

 و به قدرت و نیروی پنهان در وجودت واقف شوی.

نیرویی که با اشکار شدن آن می توانی سلامتی... ثروت و شادی را به

 هر جنبه ای از زندگیت وارد کنی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 2:39 بعد از ظهر | 
دعا
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم؛

صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند؛

صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود؛

صبوری میکنم تا طلوع تبسم...سهم سایه...تا سراغ همسایه...

صبوری میکنم تا مدار...مدارا...مرگ...

تا مرگ، خسته از دق الباب نوبتم، چیزی، حرفی، سخنی بگوید؛

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت ... ... ...

 

خدایا بهم صبر بده و                         

هوامو داشته باش مثل همیشه .

                                      

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 10:39 قبل از ظهر | 
بازی
 

 

همه آدما بازی رو دوست دارند...

انتخاب با خودته که اسباب بازی

آنها باشی یا همبازی شان...

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 4:21 بعد از ظهر | 
بوی مهر
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 4:27 بعد از ظهر | 
راز-اثر راندا برن/قسمت چهاردهم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

you hold in your hands a great secret

 

با اگاهی از راز متوجه خواهی شد که چطور می توانی به تمام خواسته هایت دست یابی

 و به قدرت و نیروی پنهان در وجودت واقف شوی.

نیرویی که با اشکار شدن آن می توانی سلامتی... ثروت و شادی را به

 هر جنبه ای از زندگیت وارد کنی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 4:19 بعد از ظهر | 
من و خدا/ قیصر امین پور

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او



اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست



پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت



...
هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود  می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند



کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم



در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا


ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..



مثل تمرین  حساب و هندسه


مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر



در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای ختوت نمازی ساده خواند

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟



گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام  او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست



قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست



دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا



می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در بارهی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد



می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 1:15 بعد از ظهر | 
نگاه به زندگی

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

امروز فرصتی دست داد تا به گوشه و کنار کلبه ی کوچیکم سری بزنم و به دست نوشته هایی

که هر سطرشون برام سرشار از خاطره ست نگاهی بندازم.

برام جالب بود که در طول سه سال و نیم، چقدر دیدگاه من به زندگی تغییر کرده...

سر در کلبه م نوشته ام: " و خداوند عشق را آفرید" و عشق در این مدت برام معانی متفاوتی

داشت، به قول " سهراب":

و عشق...تنها عشق...تو را به گرمی یک سیب میکند مأنوس...

و عشق...تنها عشق...مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...

بعد از فوت بابا، به عمق محبت و نفرت دیگران پی بردم: تجربه ی دردناک و تلخی بود اما شاید

ارزشش رو داشت...به قول معروف همیشه باید چیزی رو از دست بدی تا به گنجینه

ارزشمندی دست پیدا کنی.

اما ای کاش یاد می گرفتیم درد و مصیبت، فقط نصیب و قسمت دیگران نیست که از دور

بنشینیم و تنها نظاره گر باشیم. یقینا روزی خواهد آمد که خود را میان گردابی از غصه ها و

رنجها خواهیم دید ـ چرا که گل و خار در کنار هم زیبا هستند ـ و آن زمان است که چشمهامان

بی صبرانه، نگاه هایی از سر همدردی و نه از سر دلسوزی را طلب خواهند نمود.

این روزا، " علی صالحی" حال و هوای منو خوب به تصویر کشیده:

بیا برویم روبروی باد شمال...

آنسوی پرچین گریه ها،سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه دریا نیست...

دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام...

بیا برویم...آنسوی هرچه حرف و حدیث امروزست، همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی

ما باقی است...

می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم...

می توانیم دمی در برابر جهان، به یک واژه ساده قناعت کنیم...

من حدس میزنم از آغاز آنهمه سال و ماه، هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را بیاد آورم...

من خودم هستم...بیخود این آیینه را روبروی خاطره مگیر...

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است...

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم.

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 2:12 بعد از ظهر | 
انتخاب با خودته!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 10:8 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar