تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
































و خداوند عشق را آفرید...

دوست داشتن یک باوره...خوش به حال آن باوری که صادقانه باشه

 وجود عاشقت را

 

به ده دقيقه راه رفتن روي جدول هاي كنار خيابان دعوت ميكنم

 

تا لمس كني اگر چه تعادل چيز مهمي ست،

 

اما ديوانه بودن قشنگترست!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط پرستو|

گاهي خدا آنقدر زود به خواسته هايمان جواب ميدهد

كه باورمان نميشود از طرف او بوده....

اينجاست كه مي گوييم: عجب شانسي آوردم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط پرستو|

كاش مي شد من از اين دايره پرواز كنم

مثل آن شبنم يخ بسته گل هاي سپيد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

در تو تبخير شوم

در تو تبخير شوم

در تو تبخير شوم

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط پرستو|

 
بند نمي آيد دوست داشتنت....              
گويي شاهرگ احساسم را بريده اي !
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط پرستو|

دیـر آمدی بـاران ! دیـــــر !

من در جــایـــی ،

در حجـــم نبــودن كســی ،

خشكیـــدم
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط پرستو|

 رد پای کسی که

 آرامشم را بهم زده بود را دنبال کردم
به خودم رسیدم
 
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط پرستو|

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چیده‌ام
گونه‌هایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است
حالا بوی مینار مادرم می‌آید
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگِ پونه و پسین کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگ‌چینِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپید،
بخار نفس‌های استکان
طعم غلیظ قند، رنگ عقیق چای
نی، نافله، نای،
و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترینِ رویاها!

نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
می‌خواهم به رواج رویا و عدالتِ آدمی بیندیشم
می‌خواهم ساده باشم،
می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلوة ظهر و سایه‌های خسیس
به خوابِ یخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجه‌های این هم جنوب در نمی‌یابد؟
نه، دیگر از آن پرنده‌ی خیس
از آن پرنده‌ی خسته ... خبری نیست
روی دیوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می‌نویسد و می‌رود.
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بیندیشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همین خوب است ...
همین خوب است!
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط پرستو|

 

يادمان باشد به دل كوزه آب كه بدان سنگ شكست

بستي از روي محبت بزنيم

تا اگر آب در آن سينه پاكش ريزند، آبرويش نرود

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بكشيم

حق به شب بو بدهيم

و نخنديم دگر به ترك هاي دل هر گلدان

و به انگشت نخي خواهيم بست

تا فراموش نگردد فردا زندگي بايد كرد

و بدانيم كه شبي خواهيم رفت

و شبي هست ما را

كه نباشد پس از آن فردايي...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط پرستو|

 

گل نيلوفر در مرداب مي رويد
 تا همه بدانند كه در سختي ها بايد زيباترين ها را آفريد.
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط پرستو|

 
نيكي كنيم هرچند به نام ديگران ثبت شود...

نيكي ما در حقيقت پيشكشي به خداست و

هيچ كس قادر نيست خدا را فريب دهد.
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط پرستو|


آخرين مطالب
» ديوانگي
» اجابت
» تقديم به همه مادراي نازنين دنيا
» دوست داشتنت...
» دير آمدي
» آرامش
» بي قرارم-سهراب
» يادمان باشد...
» نيلوفر مرداب
» پيشكش به خداوند

Design By : Pichak