| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
کاش..
کاش در دهکدة عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دل های مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چقدر شعر نوشتیم برای باران کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه دخترکان اینجا نام گل های پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم راز این شعر همین مصرع پایانی بود |+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 4:14 بعد از ظهر |
enivrez vous
به پیشنهاد یکی از دوستان گلم قرار شد گهگاه از متون فرانسه هم تو وبلاگ بذارم. حالا چرا فرانسه؟بابت اینکه هر دو یه کمی فرانسه حالیمونه
حالا این دلیل نمیشه که اگر به متن انگلیسی جالبی هم برخوردم تو وبلاگ نذارم...نه....اما خوب میخوام اینجوری دل این دوست خوبم رو هم به دست بیارم. والا خدا وکیلیش بخوای حساب کنی...هیچ کلامی زیباتر و دلنشین تر از کلام شیرین ایرونی نیست.
Enivrez-vous
Il faut etre toujours ivre . tout est la : c’est l’unique question . Pour ne pas sentir l’horrible fardeau du temps qui brise vos epaules et vous penche vers la terre , il faut vous enivrer sans treve. Mais de quoi? De vin , de poesie ou de vertu , a votre guise. Mais enivrez-vous. Et si quelquefois , sur les marches d’un palais , sur l’herbe verte d’un fosse , dans la solitude morne de votre chambre , vous vous reveillez , l’ivresse deja diminuee ou disparue ,demandez au vent , a la vague , a l’etoile , a l’oiseau ,a l’horloge , a tout ce qui fuit , a tout ce qui gemit , a tout ce qui roule , a tout ce qui chante , a tout ce qui parle , demandez quelle heure il est ; et le vent , la vague , l’etoile , l’oiseau , l’horloge , vous repondront : “ il est l’heure de s’enivrer ! Charles Baudelaire
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 2:39 بعد از ظهر |
دعای من
از تشنگی نوشتم .... بی آنکه تشنه بودن را تجربه کنم.
از گرسنگی نوشتم.... بی آنکه گرسنه بودن را تجربه کنم. از دردمندی نوشتم ... بی آنکه درد را تجربه کنم. از اشک نوشتم.... بی آنکه گریه را تجربه کنم. از لبخند نوشتم.... بی آنکه خنده را تجربه کنم. اما آیا میتوان از عشق نگاشت... بی آنکه عاشقی را تجربه کرد؟ پس بارالها ! رحمتت را از من دریغ نکن. آمین |+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |
غم عشق
راستش امروز هر کاری کردم چیزی به ذهنم نرسید که از خودم بنویسم...
اما خدا زنده نگه داره دوستان خوش سلیقه و خوش ذوقم رو... متن پایین دست پخت دوست گلمه ( ب. ق ) که با هوای بارونی و بسیار خوشگل امروز همخونی داره... |+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 4:35 بعد از ظهر |
تبریک
تقدیم به دوست عزیزم بهناز به خاطر موفقیتش.
امیدوارم بهار شادی ها و کامیابی هاش هیچ وقت خزونی نداشته باشه. |+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |
دوست داشتن
.
من پل رنگین کمان را - آفتاب مهربان رادوست دارم ابرهای پر ز باران- کوهساران- ماهتاب و لاله زاران من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم عاشقان ناتوان را- عشق های بی امان را- من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم دوستی های نهان را- خنده های ناگهان را- بوسه های صادق و سرشارمان را- من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم مادران را - آرزوهای عزیز و خو بمان را- قلبهای پاکشان را-اشکهای نابشان را- دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را- شوروشوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم من دروغ بچگان را- شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را- پاکی احساسشان را- خنده های شادشان را بادبادکهای قشنگ و نازشان را- دستهای کوچک و پربارشان را- هر نگاه خالی از نیرنگشان را- اعتماد خالی از تردیدشان را- من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم سایه های کاج های مهربان را- بید مجنون ها و برگ نازشان را- سروها و قامت رعنایشان را- نخلها و ارتفاع نابشان را- تاکها و مستی انگورشان را- سر کشی های شراب و ... راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم نازهای معشوقان زمان را- دل شکستنهای بی منظورشان را- بوسه های گرمشان را- قهرهای تلخشان را- آشتیهای زود هنگامشان را- عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را- آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را- گریه های شوقشان را- ضربه های قلبشان را- حرفهای بی حد و مرزشان را- من تمام عشق های جاودان را دوست دارم لیلی و مجنونمان را- خسرو و شیرینمان را- کوه کن فرهادمان را....یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را دوست دارم دوست دارم دوست دارم می پرستم..... |+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 2:56 بعد از ظهر |
رسم زمونه
چه رسمی داری ای دوره زمونه
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 1:29 بعد از ظهر |
خوشا به حال...
به قول " حسین پناهی " خدا بیامرز :
خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره خوشا به حال لک لکا که لک لکن
و اما به قول " پرستو " : خوشا به حال آدما که دل هاشون مهر نداره !!! خوشا به حال آدما که چشم هاشون رنگ نداره !!! خوشا به حال آدما که حرف هاشون صدق نداره !!! خوشا به حال آدما که دست هاشون گرما نداره !!! خوشا به حال آدما که آدمن !!!
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |
تـــرا ناديدن مـــا غــم نباشد كـه در خيلت به از ما كــم نباشـــــد
وليكن چون تو در عالم نباشد |+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 1:12 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |
گره از كار فرو بستة ما بگشایی
*************************************** نظري كن كه به جان آمدم از تنهايي گذري كن كه خيالي شدم از تنهايي
گفته بودي كه بيايم چو به جان آيي تو من به جان آمدم ، اينك تو چرا مي نايي
بس كه سوداي سر زلف تو پختم به خيال عاقبت چون سر زلف تو شدم سودايي
همه عالم به تو مي بينم و اين نيست عجب به كه بينم كه تويي چشم مرا بينايي *********************************************** پيش از اين گر دگري در دل من مي گنجيد جز تو را نيست كنون در دل من گنجايي
وين عجب تر كه تو خود روي به كس ننمايی
گفتي از لب بدهم كام عراقي روزي وقت آنست كه آن وعده وفا فرمايي
************************************************** |+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
قلب تو کاروانسرا نیست که محل گذر گاه و بیگاه هر مسافر خسته ای باشد ... مسافری که تنها میهمان چند روزه کاروانسراست... پس مباد که کلید قلبت را به دستان خاک آلود هر مسافری بسپاری... کلید را به دست لایقش برسان... کسی که نه آنرا دور بیندازد ... نه آنرا گم کند و نه آنرا به فراموشی سپارد.
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 1:33 بعد از ظهر |
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد... راهی نروم که بیراه باشد... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را... یادم باشد که روز و روزگار خوش است و همه چیز بر وفق مراد است و خوب... تنها دل ما دل نیست.. آره...
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 9:54 قبل از ظهر |
انگار خیلی وقته که به وب لاگم سر نزدم....هفته پر مشغله ای بود خداییش
اما این دلیل نمیشه که یادم بره از لطف و محبت همه دوستام تشکر نکنم...به خصوص تشویق های دوست گلم ( ب . ق ) که باعث شد این وب لاگ رو راه بندازم. باز هم از همه عزیزانم ممنونم که با من مثل همیشه همدلی می کنند. این شعر " مریم حیدر زاده " تقدیم به شما |+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 4:42 بعد از ظهر |
چاي عصرانه
روزي خواهيم نشست
در ايوان خانه و من يك استكان چاي داغ برايت خواهم ريخت و همچنان كه برگهاي سبز و خاموش نارنج را مي نگري برايت خواهم گفت از آن روزها از شبان باراني و روزان ابري از اضطرابها و ترسها يم از كوه پايه هاي مه آلود از بام كلبه هاي گليني كه بر آن بالا كشيده خود را ستونهاي بلند دود از نجواهاي آرام و شبانه رود با جنگل و چهره پنهانت را كه هر سپيده دم به بانگ سحر خوانان نقشي تازه مي زدم و هر شامگاه آه. . . از بازي سنجاقكهاي شاد و پروانه گان بازيگوش و رنگين در مخفي گاه هاي سبز جنگل از كوه هاي عابد و مساجد غريب افتاده ، گدايان فيلسوف و حوض هاي طربناك از عشق هاي گدازان از غمي كه در ژرفاي شادخوئي آدميان نهفته است در جاده ’زيارت’ قدم خوا هيم زد و من خواهم گريست خواهم گريست خواهم گريست . . . و كيست كه بداند . . . راستي چايت سرد نشود !
با تشکر از دوست عزیزم ( م . ی ) به خاطر سروده خاطره انگیزش |+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 4:32 بعد از ظهر |
رود با جاری شدن معنا پیدا می کند و دریا با موج زدن...
ستاره با چشمک زدن و آسمان با آبی شدن... سبزه با سبز شدن و درخت با قد کشیدن... گل با باز شدن و پروانه با بال گشودن... کوه با استوار ماندن.... شمع با سوختن.... و آدمی با عشق. پس بار خدایا ! به من رحم کن... باشد که شب سر گرسنه بر بالین گذارم... باشد که لباس فاخر بر تن نداشته باشم... باشد که پیاده به راه شوم... اما نباشد که قلبم خالی از عشق باشد. آمین
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 10:17 قبل از ظهر |
به نام آنکه عشق آموخت وا وا لـه و شیــدا شدم در خَــم ابــروی یار از چه خُماری کشــم ساقی من مــی بیار َ َ َ د در شکن مــوی او مَحشـــر کـــبری بُوَد ســرخی لعـل لـبـش میبــرد از دل قـرار َ َ جان جان مرا تشـــنه کرد چشـــم فـــریبای او از شکــر خنده اش گل شکــفد بی شمـار َ َ َ شیط شطینـتـش را نگـو آهــوی دشـت و دمن تا به کنـارش رســم میکـند از من فـرار َ َ ب بوی خوش نافه اش هــوش مــرا میـبرد ناز و نگــاهش هـمــی میکُـشدم زار زار َ درپـی جـیــــران او میـــدوم و مـیـپـرم گر به کمندش رسـم میکنمش گــل نثـــار َ َ َ رُخ رخ بنماید دمـی گـــم بشـــود در خَـمــی از چه گـذر میکند هر دَم از این رهگذار ا ای به فــدایت شــوم فـتـنــه رهــا کن بیا تا به سعــادت رسیــم با کـــرم کــردگـار َ َ َ صورت ما را ببین پرشده از خَطّ وچین گرد و غباری نشست در گــذر روزگـار دانه و هرز غــرور از گل و خاکت ببر در دل و جانت بسی بذر شـقـــایـق بکـار
خوش بود آن لحظه را تا ز سَر غـفلتـت بوسه به رویت زنـم گر کنمت من شکـار یا رب از آن رو که ما تشنه عشق توایم وصلــت ما را بسـاز وصلــت ما و نگـار از دل پـیـــوند اگــر با خبــری چــاره کن بـال و پـر نـازکــش ســوخته پــروانه وار
با تشکر از ( م . ن ) به خاطر سروده زیباش |+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه هشتم بهمن 1384 و ساعت 2:2 بعد از ظهر |
خوشبختی
برای اکثر مردم خوشبختی یک هدف درجه اول در زندگی است. مردم انرژی قابل ملاحظه ای برای جستجوی خوشبختی صرف می کنند و هر زمان آن را پیدا کنند محکم نگهش می دارند. اما مشکلی که جستحوی خوشبختی به عنوان یک هدف زندگی دارد اینست که خوشبختی غیرقابل پیش بینی و فرار است. تامس زاز خوشبختی را به یک قطعه صابون خیس تشبیه کرده: هرقدر سخت تر تلاش کنید آنرا به چنگ بیاورید بیشتر از دستتان لیز می خورد. مردم خوشبختی را به دو روش کلی تعریف می کنند: یکی از روش های تعریف خوشبختی این است که آنرا با لذت شدید معادل بنامیم. این نوعی از خوشبختی است که غیرقابل پیش بینی و فرار است. بنابراین تعریف چندان جامع و جالبی نیست. تعریف دوم از خوشبختی رضایت کلی از زندگی است. با توجه به این تعریف می توان خوشبختی را آسایش ذهنی نامید. برگرفته از مقالة خانم مهناز حاجلو....کارشناس ارشد روانشناسی بالینی
حالا بعد تموم این حرفا و صغری کبری چیدنا...به نظر شما خوشبختی یعنی چی؟ شاید به نظر بعضیا ...خوشبختی یعنی اینکه آدم با موفقیت و با نمرات بالا آخرین امتحانات پایان ترمشو پاس کنه و بعد ۷ ترم با خیال آسوده بگه آخیییییییییییییییییییییش راحت شدم. شاید به نظر بعضیا ... خوشبختی یعنی اینکه آدم بتونه آخر هفته رو بدون هرجور دغدغه بگیره تخت بخوابه. شاید به نظر بعضیا... خوشبختی یعنی اینکه هیچ کس بیخود و بی جهت به مانتوی آدم گیر نده و هی ایراد بنی اسراییلی ازش نگیره. شاید به نظر بعضیا... خوشبختی یعنی اینکه آدم بتونه با دوستاش یه دل سیر بره مسافرت...اونم کجا؟ تور قشم!!! شاید.... اما به نظر من خوشبختی در دو کلمه خلاصه میشه : داشتن سلامت و امنیت. تا نظر شما چی باشه. |+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 و ساعت 4:5 بعد از ظهر |
نمی دونم تا به حال سوار اتوبوس یا مینی بوس شدید یا نه!!!
هر کسی فقط عجله داره که زود سوار بشه و از ماشین جا نمونه...به محض اینکه پرید رو رکاب و خیالش راحت شد که به محوطه امن اتوبوس یا مینی بوس وارد شده...دیگه باقی آدمای بیرون ماشینو که ملتمسانه نگاهش می کنن و منتظرن که بره داخل تا اونا هم سوار بشن و به کار و زندگیشون برسن فراموش می کنه. واقعا چرا اینجوریه؟ یعنی واقعا این میله جلویی اتوبوس یا مینی بوس حاجت میده که همه دو دستی بهش می چسبن و رهاش نمی کنن؟ خود من سالهاست که راکب همیشگی اتوبوس و مینی بوس بودم و هستم...اما هیچ کدوم از حاجت هام روا نشده!!! چرا آدما همیشه همه چیزهای خوب و درجه یک رو برای خودشون میخوان؟ یعنی اگر وقتی سوار اتوبوس یا مینی بوس میشی...کمی عقب تر بری...فقط به اندازه چند قدم...تا مسافرهای پشت سرت هم سوار بشن سروقت به مقصد نمی رسی؟ چرا آدما همیشه دوست دارن فرصت طلب باشن؟ و به محض اینکه فرصتی گیرشون اومد نهایت سوء استفاده رو ازش میکنن؟ توی کتابی می خوندم که فرصت طلبها همیشه مثل سوپاپ اطمینان عمل میکنن...گاه و بیگاه برای جلوگیری از فشار دست به کارهای جالبی می زنن...اما سودمند بودن این کارها مقطعیه...زیاد طول نمیکشه و در نهایت این آدمای فرصت طلب هستن که با وجود چسبیدن به میله جلویی اتوبوس یا مینی بوس باز هم با فشار آدم هایی که پشت سرش سوار میشن مجبور میشن برن عقب و شاید هم از در عقب پیاده بشن!!!
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 11:49 قبل از ظهر |
براستی عشق چیست؟
زندگی کردن عشق و شناختن عشق بسیار آسان ولی بیان آن دشوار است...مانند اینست که از ماهی بپرسی دریا چیست؟ ماهی ممکن است بگوید دریا اینست...در همه اطراف هست...در همه جا هست.ولی اگر اصرار کنی که لطفا دریا را تعریف کن و فقط اشاره نکن... آن وقت مساله برای ماهی واقعا دشوار می شود. هر آنچه را که خیر است...هر آنچه را که زیباست و هرچیز را که واقعی است فقط می توان زندگیش کرد...فقط میتوان آنرا شناخت. تعریف آنها و سخن گفتن در موردشان بسیار دشوار است. اما واقعیت اینست که عشق در درون هر انسان وجود دارد.نباید آنرا از جایی وارد کرد.عشق چیزی نیست که بدنبال آن بتوان جایی را جستجو کرد.عشق همان اشتیاق به زندگی در درون همه است.عشق همان رایحه زندگی در درون هر موجود است.ولی توسط دیوارهای بلند از هرسو احاطه گشته و قادر نیست خودش را متجلی سازد...اطراف آن پر از صخره هاست و آن نهر نمی تواند فوران زند. جستجوی عشق چیزی نیست که بتوانید آن را بیاموزید. یک مجسمه ساز روی صخره ای مشغول به کار بود.کسی که آمده بود تا مراحل ساخته شدن یک مجسمه را ببیند اثری از مجسمه ندید...او فقط سنگی را دید که در اینجا و آنجا با تیشه کنده و بریده می شود. پرسید:چه میکنی؟ آیا مجسمه ای نمی سازی؟ من آمده ام تا ببینم یک مجسمه چگونه ساخته می شود...ولی می بینم که تو فقط سنگها را می تراشی. هنرمند گفت: آن مجسمه پیشاپیش در درون این سنگ نهفته است...نیازی به ساختنش نیست...تنها باید توده بیفایده سنگی که دور آن را گرفته از آن جدا شود و آنگاه مجسمه خودش را متجلی می سازد. مجسمه ساخته نمی شود ...فقط کشف می شود. آن را دوباره اکتشاف می کنم و به نور می آورم. برگرفته از ماهنامه روان شناسی جامعه و با تشکر از دوست عزیزم ( ع. ی ) به خاطر ارسال این مطلب |+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت 4:7 بعد از ظهر |
تو تموم سال هایی که بچه بودم...هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد که باید سال ها بگذره تا بتونم حتی نزدیکترین کسانم رو بشناسم.
تو تموم ماه هایی که بچه بودم...هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد که باید ماه ها تلاش کنم تا خود واقعیمو به دیگران بشناسونم. تو تموم هفته هایی که بچه بودم...هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد که هفته ها وقت لازمه تا درد زخمی که بر دل میشینه کمی التیام پیدا کنه. تو تموم روزهایی که بچه بودم...هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد شاید روزی برسه که از دیدن فردا بیزار بشم. تو تموم ساعاتی که بچه بودم...هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد که می شه ساعت ها در میان جمع بود و باز احساس غربت کرد. تو تموم دقایقی که بچه بودم...هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد که بیش از دقایقی از کسی متنفر بشم. تو تموم ثانیه هایی که بچه بودم...هیچ وقت به ذهنم خطور نکرد که میشه ثانیه به ثانیه زندگی کرد و از زندگی لذت برد. شاید اگر تموم این افکار توی همون بچگی به ذهنم رسیده بود...برای پا گذاشتن به دنیای بزرگا اینقدر عجله نمی کردم و بچه می موندم. بار خدایا! به ما کمک کن تا بتونیم در لحظه زندگی کنیم و از ذره ذره زندگی لذت ببریم...غصه خوردن رو به فردا موکول کنیم ...فردایی که هیچ وقت نخواهد اومد. آمین |+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت 10:52 قبل از ظهر |
و خداوند عشق را آفرید تا در پرتو گرمای آن یکدیگر را دوست بداریم...خطاهای یکدیگر را نادیده بگیریم...و بدون توقع محبت کنیم...
پس ای خدای بزرگ و مهربان... ما را یاری ده تا عشق و محبت پاک خود را ارزانی هر کسی نکنیم... مشتی از عشق و محبت ما را نگاه دار تا آن را نثار لایقش کنیم... وجود ما را از کینه و نفرت پاک کن... آمین
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت 10:54 قبل از ظهر |
گل باغ آشنائی گل من پرنده ای باش و به باغ باد بگذر. گل من کجا شکفتی نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی نه کبوتران پیغام گل من میان گلهای کدام دشت خفتی همه شاخهها شکسته! |+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() دوست داشتن هنر است و هرکسی این هنر گرانبها را دارا نیست.
اما این هنر نیز خود نوعی نیاز است...نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن. انسانها برای رفع نیازهای خود تلاش میکنند...اما هرکس به شیوه و روش خاص خود. راه های رسیدن به نیازها...هرچه صادقانه تر...دست یافتن به آن محال تر و باورش سخت تر... چرا؟ چون صداقت خریدار ندارد. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 پيوندها
عاشقانه هارادیو خط خطی آذر بانو هنر ترجمه کلماتی از یک کوهنورد دلمشغولی های یک خبرنگار سابقا قضایی دشمن خویش زندگی نامه من و دلم تقدیم به بهترین و زیباترین کلام زندگیم از کوچه های خاکی معصومیت یه قطره بارون یه قطره عشق petals of life مهرت بهانه ادامه زندگیست قلمرو شرقی عشق گمگشته زمستان خدایا عشق چیست؟ یا علی گفتیم و عشق آغاز شد به نام او قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |