| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
تبریک عید
به شکوفه نشستن دوباره طبیعت... هوای خوش نوروزی... آمدن پرستوها از سفر... و رسیدن سال ۱۳۸۵ ... بهاری دیگر بر همگان مبارک باد.
|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |
گپ آخر سال با حافظ
اي عشق به درد تو سري مي بايد من مرغ به يك شعله كبابم بگذار
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 9:9 قبل از ظهر |
بدون شرح
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 3:22 بعد از ظهر |
بدون شرح
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 3:18 بعد از ظهر |
خیال
مدت هاست که دارم تلاش می کنم ذهن و خیالمو از رگبار حوادث روزگار مصون نگه دارم...محافظتش کنم...اما نمیشه... احساس میکنم حتی نم نم بارون هم براش مضره ... چه برسه به تگرگ اما به دفعه چشمم افتاد به :
|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 4:43 بعد از ظهر |
nice quote
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |
گپی با حافظ
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید حضور خلوت انس است و دوستان جمعند وان یکاد بخوانید و در افراز کنید رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید نخست موعظه پیر صحبت این سخن باشد که از مصاحب ناجنس احتراز کنید هرآن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق براو نمرده به فتوای من نماز کنید
|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 4:24 بعد از ظهر |
دعای من
به آسمان نگاه می کنم... بخشنده است و آبی... به ابرها نگاه می کنم... پاک اند و سپید... به درختان نگاه می کنم... با طراوتند و سبز... به گل ها نگاه می کنم... شادابند و سرخ... به قناری ها نگاه می کنم... سرزنده اند و زرد... به کلاغ ها نگاه می کنم... یکرنگ اند و سیاه... به قلبم نگاه می کنم.... چه رنگی است؟ آبی؟ سپید؟ سبز؟ سرخ؟ زرد؟ سیاه؟ بار خدایا ! به من قلبی عطا کن با رنگین کمانی از بخشندکی...پاکی... طراوت...شادابی...سرزندگی و یکرنگی. آمین.
|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 9:35 قبل از ظهر |
همراه
آدم همين قدر که احساس کنه دل هايی همراه و غمخوار هست که بااو همدرد و شريکند ، حتی اگه اين دل ها کوچک ترين کاری جز شنيدن غصه ها انجام ندن و فقط بشنون و همراه او و به خاطر او اشک به چشم بيارن ، مضطرب بشن و از سر اندوه آه بکشن ، انگار بار غم آدم خود به خود سبک ميشه ، چنبره غم سينه رو آزاد می کنه و اگرچه به سختی ، به هر حال کمر راست می کنه . همين احساس هم دلی برای سبک کردن بار غم چنان بجا و کاری عمل می کنه که انگار نصف بيشتر مشکل حل شده . درست بر خلاف اين حالت زمانيه که ممکنه کسی حتی برای حل مشکلات قدم برداره ، ولی نه به ميل و رضا و مهر ، بلکه به جبرو اکراه و از سر وظيفه و اجبار . چقدر اون موقع حال آدم فرق می کنه . مشکل حل ميشه ولی به تلخی ، همراه با حس گزنده و نيش داری که به آدم احساس خواری و بی مقداری ميده . رنجی جانفرسا بر جون آدم چنگ ميندازه ؛ رنجی غير قابل بيان که بر کوله بار رنج های ناگفته آدم اضافه ميشه . چرا؟ شايد چون جوهره انسان پرورده محبتو مهرو عاطفست . دست ناتوانی رو که به مهرو از صميم قلب به سمتش دراز ميشه بر دست های توانا اما دلمرده ترجيح ميده ، مگه اندک دلمرده هايی که مفهوم مهرو جوهره وجودی خودشونو گم کرده اند و هميشه کورمال کورمال به دنبال گم شده خودشون ، ندونسته ، بيراه هايی دور رو راه درست می انگارندو هر روز بيشتر از ديروز در گمراهی گم ميشن . چون نمی دونند که حتی رنج در پرتوی دوستی و همد لي و به پشتوانه چشم هايی که به خاطر ما نم اشک بر می دارند ، زيباست و قابل تحمل . |+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 12:7 بعد از ظهر |
خطر
هر کس بد ما به خلق گوید ما سینه از او نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 10:54 قبل از ظهر |
تغییر
تا حالا دقت کردین که بیشتر ما آدما بیش ازونی که بخواهیم تغییر کنیم دوست داریم تغییر بدیم. همیشه دلمون میخواد دورو برمون رو طوری عوض کنیم که به دلمون بشینه....و هیچ وقت از خودمون نمی پرسیم آیا خود ما جوری هستیم که به دل کسی بشینیم؟
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 4:25 بعد از ظهر |
ای عشق...
شاید این شعر بسیار دلنشین پاسخی باشد برای دوستانی که برای مطلب " عشق یعنی " نظر داده بودند.
و ممنون از دوست هنرمندم ( ب . ق )
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 4:18 بعد از ظهر |
عشق یعنی...
عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني باگلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله برخرمن زدن عشق يعني رسم دل برهم زدن عشق يعني قطعه شعري ناتمام عشق يعني بهترين حسن ختام
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 3:13 بعد از ظهر |
داستان من
سال ها بود می شناختمش...از خیلی وقت پیش...زمانی که بچه بودم... خونشون ته یه کوچه باغ بود پراز درختای سیب... یادمه بهار که میشد برای دیدن شکوفه های سیب اون کوچه باغ از هم سبقت می گرفتیم...عطرشون آدمو مست می کرد و یاد بهشت می انداخت. خونشون ته ته کوچه بود...ظاهر چشم گیری نداشت...میشه گفت معمولی بود...خیلی معمولی...مثل خیلی از خونه های دیگه...اما ساده و صمیمی...دلت میخواست تا همیشه دنیا تو باغش قدم بزنی. خودشم که نگو...یه گیس گلابتون ناز و قشنگ...زبر و زرنگ که اگه رهاش میکردی دلش میخواست به همه جا سرک بکشه. یه موجود دوست داشتنی که دلت میخواست همیشه باهات باشه. اما از بخت بد خونه این گیس گلابتون یه نگهبان بداخلاق داشت...بداخلاق...سخت گیر و جدی...اگه میخواستی یه نظر...فقط یه نظر به تار موی گیس گلابتون بندازی می بایست اول ازون اجازه می گرفتی... که اونم به این راحتیا اجازه نمی داد...می گفت : ارزش گیس گلابتون بیش ازونه که هر بی سروپایی بخواد بهش نگاه بندازه...اگه یه وقت گیس گلابتون ما گول بخوره چی؟ اگه یه وقت بره و دیگه برنگرده چی؟ اگه بلایی سرش بیاد چی؟ دیگه کی میتونه جواب بده؟؟؟؟؟؟ ولی گیس گلابتون دلش می خواست به همه سربزنه...با همه دوست بشه...حرف بزنه. روزها از پی هم می گذشت و کسی نمی تونست حریف نگهبان بشه تا گیس گلابتون رو یه کم آزاد بذاره. منم کم کم بزرگ شدم و ازون محل رفتم...سال ها بعد وقتی روزی گذارم به اون کوچه باغ افتاد...رفتم تا خاطرات بچگیمو اونجا زنده کنم ...چشمم به دختر کوچولویی افتاد که زانو به بغل ته کوچه نشسته بود...گیس های بلند و قشنگی داشت..اما به سپیدی برف...با پوستی به صافی صورت پیرزنا...چند لحظه نگاهش کردم...تو چهره ش دقیق شدم... آشنا بود...اما کجا؟کی؟ انگار خودش فهمید...لبخندی زد و گفت : گیس گلابتون رو نشناختی؟ با ترس چند قدمی به عقب برداشتم ...باورم نمیشد... گفتم : تو همه این سال ها من حتی اسمتم نمی دونستم. ــ احساس و نگهبانم غرور. وقتی آهسته بر میگشتم شنیدم که زیر لب زمزم میکرد : پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد
|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 4:47 بعد از ظهر |
گپی با حافظ
|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 2:53 بعد از ظهر |
handle
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 4:15 بعد از ظهر |
دریا
قطره را پرسیدند: آرزویت چیست؟ گفت به هم پیوستن و جویبار شدن جویبار را پرسیدند: آرزویت چیست؟ گفت به هم پیوستن و رود شدن رود را پرسیدند: آرزویت چیست؟ گفت به دریا پیوستن و دریا شدن دریا را پرسیدند: آرزویت چیست؟ گفت هیچ ولی کاش قطره شبنمی بودم در کنار گلی بیخبر از همه جا
امیدوارم آرزوهایتان همیشه آبی چون دریا...سبز چون جنگل و زیبا چون بهار باشد.
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |
شکستن
![]() |+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 4:38 بعد از ظهر |
زندگی
تموم زندگی ها مثل داستانه . داستان های جورواجور ، بعضی پر هيجان و پر فرازو نشيب، بعضی آرومو درگير سکون و روزمرگی و بعضی مثل خوابهای آشفته و پريشون . ولی اونچه مسلمه در تموم زندگی ها يک چيز با شدت و ضعف هست و اون، فرسايش و رنجه که جزء لاينفک تموم زندگيهاست و برخوردآدما با اين جزء هميشگی ،متفاوته . بعضی دوست دارن خودشون قهرمان داستان زندگيشون باشن . اونا آدمای موفقی هستن که به هر قيمتی ، داستان رو مطابق ميلشون عوض می کنن و جلو ميرن . رنج ميکشن ، اما ازون مثل صيقل روح استفاده ميکنن ، نه وزنه ای به پا برای در جا زدن . ولی بعضی ها ترجيح ميدن که سياهی لشکر داستان زندگيشون باشن . برای همين در مسير زندگی ، جا بجا ، قهرمان های مختلف پيدا ميشن و زندگی اونا رو نقش می زنن و ميرن و معلومه که وقتی آدم سياهی لشکر باشه ، بايد تسليم فرمون قهرمان ها و شرايط پيش اومده باشه و همين باعث ميشه که مرارت و رنج اينا بيش از ديگرون باشه . اگه آدما ، تموم سعی شونو بکنن که جای سياهی لشکر، قهرمان اصلی داستان زندگيشون باشن ، تموم داستانها ، اگرچه با سختی و رنجو فرازو نشيب ، اما بدون شک پايانی دلنشين خواهد داشت که کم ترين حسن اون اينه که ديگه لااقل آدم از خودش گله ای نداره .
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 4:7 بعد از ظهر |
بیا تا...
بیا با افق مهربانی کنیم غم پونه را آسمانی کنیم بیا توی نقاشی قلبمان رز عشق را ارغوانی کنیم بیا گل شدن را رعایت کنیم ز پروانه ماندن حمایت کنیم اگر باد غم شاخه ای را شکست ز دست هجومش شکایت کنیم کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دل ها وا کنیم بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم بیا مثل پروانه های غریب نیاز به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم
با تشکر از دوست بسیار گلم ( ن .ج ) به خاطر ارسال این متن خوشگل.
|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() دوست داشتن هنر است و هرکسی این هنر گرانبها را دارا نیست.
اما این هنر نیز خود نوعی نیاز است...نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن. انسانها برای رفع نیازهای خود تلاش میکنند...اما هرکس به شیوه و روش خاص خود. راه های رسیدن به نیازها...هرچه صادقانه تر...دست یافتن به آن محال تر و باورش سخت تر... چرا؟ چون صداقت خریدار ندارد. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 پيوندها
عاشقانه هارادیو خط خطی آذر بانو هنر ترجمه کلماتی از یک کوهنورد دلمشغولی های یک خبرنگار سابقا قضایی دشمن خویش زندگی نامه من و دلم تقدیم به بهترین و زیباترین کلام زندگیم از کوچه های خاکی معصومیت یه قطره بارون یه قطره عشق petals of life مهرت بهانه ادامه زندگیست قلمرو شرقی عشق گمگشته زمستان خدایا عشق چیست؟ یا علی گفتیم و عشق آغاز شد به نام او قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |