تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نگاهی دیگر به زندگی
 

من نمی خوام مثل یه مرده باشم که رو دوش کسای دیگه ـ هرجایی که می خوان ببرنش ـ برم ! من

می خوام زنده باشم و زندگی کنم ! می خوام زنده باشم و خودم راه برم ! می خوام تموم اون کارایی رو

که یه عمر ازش منع م می کردن انجام بدم ! من می خوام برم طرف اون چیزایی که همیشه ازش

ترسوندنم !

دیگه از حرف زدن خسته شدم ! می خوام دیگه حرف بزنم...اونم با صدای بلند که مرد غریبه صدامو

بشنوه ! دیگه از سیاه و قهوه ای و دودی بودن خسته شدم ! می خوام یه رنگ تازه باشم ! قرمز... آبی...

صورتی ! میخوام برم و سرزمین موعود رو ببینم ! نمی خوام میون یه مشت مرده زندگی کنم !

ماها می تونیم زنده باشیم ! مثل آب رودخونه ... نه مثل آب تو آب انبار !

ماها می تونیم غیر از دزدکی نگاه کردن به همدیگه کار دیگه ای هم بکنیم ! زندگی فقط دزدکی همدیگه

رو دیدن نیست ! زندگی اصلا دزدی نیست که ازش شرم داشته باشیم !

دوست داشتنم دزدی نیست که ازش خجالت بکشیم ! اگرم به کسی گفتیم که دوستش داریم دزدی

نکردم که جرات نکنیم بعدش سرمونو بلند نکنیم !

 

اگر ما یه سری محدودیت ها رو ایجاد می کنیم آیا نباید براش جایگزین پیدا کنیم ؟ همه ش که

نباید ها نیست ! هر نبایدی یه بایدی هم داره !

 

       

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 3:8 بعد از ظهر | 
تو ای پری کجایی؟
 

من که خاطرات زیاد و زیبایی با این شعر " هوشنگ ابتهاج " دارم...شما رو نمی دونم.

 
 
 
 

شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی ترا زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
دل من سرگشته ی تو
نفسم آغشته ی تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آئینه چو مهت جویم
تو ای پری کجائی ؟
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجائی ؟
مه و ستاره درد من میدانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 11:11 قبل از ظهر | 
نه
 

اگر کلمه " نه " را از فرهنگ لغات حذف می کردند... هیچگاه " عشق " متولد نمی شد.

 

                                

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 3:4 بعد از ظهر | 
تبریک ولادت

 

ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد

وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى، شب وصال محمد

آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع، در ظلال محمد

عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر، مجال محمد

و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند، بلال محمد

همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمين حشر نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد

چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش خواب نمى ‏گيرد از خيال محمد

«سعدى‏» اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد

 

 

   

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 2:55 بعد از ظهر | 
دعای من

 

چگونه می توان آبی آسمان و دریای بیکران را دید و عاشق نشد؟

چگونه می توان نغمه قناری و سرود بهاری را شنید و عاشق نشد؟

چگونه می توان عطر چمن و رایحه نسترن را بویید و عاشق نشد؟

چگونه میتوان گلبرگ میخک و پر شاپرک را لمس کرد و عاشق نشد؟

پس بارخدایا !

چشمانم را برای دیدن زیبایی های زمین و آسمان بینا کن....

گوش هایم را برای شنیدن ترنم بهاری شنوا کن...

دستانم را برای لمس لطافت طبیعت توانا کن...

و قلبم را برای عاشق شدن و عاشق ماندن    برنا.

آمین.

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 4:41 بعد از ظهر | 
نی
 

   

   

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 4:22 بعد از ظهر | 
یادی از یک دوست

    بنام طبیب

 

 

  میـخـواهمت طـبـیـب ,  دردم دوا کــنی       این روح خـسـته را , از تــن جــدا کنی

 

  بـالا بـــری مـــرا ,  در آســمان مـــهـر       شادم کنی ز عرش , از غـــم رهـا کنی

 

 

           یا رب به فضل  قـــدر , امشب دعا کنم       جـــان مـن و نگــار ,  دفـــع بــــلا کنی

 

           از ما بری ضرر ,  با مهرو لطف خود      هــر شـادی و شعف ,  بــر مـا روا کنی

 

 

 این جســـم ناتـوان ,  وا مـانده شد به ره       برمن شد این نیاز ,  وی را عصا کنی

 

  پــروانه ای شـــوم ,  بر شـمع تــو اگـر       من را به قـلـب او ,  فــرمـانـــروا کنی

 

 

           جمــع من و نگـــار ,  پــایــان انتـــظار       گــر اینچنین شود ,  بــا مــا صــفا کنی

 

           صـبری کن و نریز ,  در جام جـان من       تـــا در وصــــال او ,  نـــــذرم ادا کنی

 

 

 ای یــار بـا وفـا ,  مهـرت کنم به عشق        تا با دلــم تــو نـیــز , مـهـر و وفا کنی         

 

 لطـــفی کن و بـیــا , تــا از سَــر کـرم       ویــــرانـه مـــــرا,از نــــو بـنــــا کنی              

   

       

          گر در طـریـق ما ,  خــواهی زنی قـدم       بــایـد بـه نـــور حـق ,  دل را جـلا کنی

 

          مسـتـانه شو به ره ,  در این شب هـزار       تــا از عـمــیــق دل ,  مـا را دعــا کنی

 

 

  بـرتـر دعــای من ,  این باشــد ای خــدا      صــد خُـلــق ناپســند , از مـا سَــوا کنی 

          

 

دستـــم به آسـمـــان ,  بـــالا رود کـــه تا

 

  پـیــــوند خـسـته را ,  امشـب صـدا کنی

 

 

ممنون از دوست خوبم ( م . ن ) به خاطر سروده زیباش.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 1:58 بعد از ظهر | 
عشق گمشده

*خالی شد ساغر شب از رخ مهتاب*

*می پیچد بوی خزان در دل بیتاب*

*شام من بی تو     بی سحر مانده*

*داغ من بی تو       بی شرر مانده*

*دلخسته از شب     افتاده از پا*

*کی می رسد باز     میلاد فردا*

*خاکستر عشق       در سینه برجاست*

*ققنوسی از نور        در سایه پیداست*

 

  

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 1:29 بعد از ظهر | 
عشق از دیدگاهی دیگر و شاید واقعی تر
 

شما چه شناختی از عشق دارید؟ تا چه حد عشق رو می شناسید؟

 

                                  

 

عشق یه چیز کور نیست! عشق باید روشن باشه! عشق اصلا تو روشنایی جوونه می زنه! از سر ناچاری نیست! عشق باید خودش یه چاره باشه!

عشق میدون عمل وسیعی رو لازم داره! عشق زمان لازم داره! اونی که تو یه جای کوچیک و یه زمان کوتاه بوجود میاد عشق نیست! اونی که میره تا عاشق بشه هیچوقت به عشق نمی رسه! عشق باید خودش بیاد! اون پسر یا دختری که منتظره تا مثلا عصری از خونه بره بیرون تا یکی رو ببینه یا یکی بیاد طرفش و عاشق بشه و بعدش بشینه تو اتاقش و نوار بذاره و گریه کنه دنبال عشق نمی گرده! می خواد بازی کنه! می خواد بگه که مثلا بزرگ شدم!

باید خیلی چیزا آماده بشه تا یه عشق پا بگیره.

بذارین یه مثال براتون بزنم:

شما وقتی مثلا به یه مهمونی دعوت شدین و لباس مناسبی هم ندارین چیکار می کنین؟ می خرید؟ همین مهمه...

شما میرین و چند تا مغازه رو می بینین و از بین چند دست لباس یکی رو انتخاب می کنین و می خرین! چرا؟ چون در هر صورت باید بخرین! چون بهش احتیاج دارین تا بپوشینش و برین مهمونی!

اما یه وقتی هست که شما به هیچ مهمونی دعوت نشدین و به لباسم احتیاج ندارین. اون وقت مثلا یه روز که دارین تو خیابون راه میرین چشمتون تو ویترین یه مغازه می افته به یه لباس که ازش خیلی خوشتون میاد!

مسلما همون موقع نمی رین بخرینش. راه تون رو می گیرین و میرین اما این لباس قشنگ تو ذهن شما نشسته و مرتب بهش فکر می کنین! جتما بازم میرین سراغش! دوباره نگاهش می کنین! دلیلی برای خریدنش ندارین! یعنی جایی نمی خواین برین که بهش احتیاج داشته باشین اما نمی تونین از فکرشم بیرون بیایین!

این موقع ست که دنبال محسناتش می گردین!قیمت مناسبش! جنش خوبش! دوخت خوبش! و خیلی چیزای دیگه!

بالاخره تو همین مدت یه روز میرین و می پوشینش! اگه اندازه تونم باشه که دیگه تمومه! حتما می خرینش! چرا؟ چون شاید بعد از شما یکی دیگه اونو دیده باشه و نظرش رو گرفته باشه و بیاد سراغش و بخردش! اونوقت دیگه نمی تونه مال شما باشه!

برای همینه که میگم عشق از سر ناچاری نیست! یعنی شما نباید به چیزی احتیاج داشته باشین و به دستش بیارین! یعنی ناچارا عاشق چیزی نشین!

میدون عملشم باید وسیع باشه تا شما بتونین چند بار برین و بیایین و اون لباس یا شخص یا هر چیز دیگه رو ببینین و ارزیابی کنین! یعنی باید فرصت دیدن...اندیشیدن...برخورد کردن و ارزیابی کردن رو به خودتون بدید! در غیر این صورت احتمال این که به عشق برسین کمه!

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 4:25 بعد از ظهر | 
عشق زیباست
 

       

با دوست عشق زیباست

با یار بی قراری

از دوست درد ماند و

از یار یادگاری

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 12:51 بعد از ظهر | 
سلامی دوباره در سال جدید

       می روم دلمردگی ها را ز سر بیرون کنم         گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

       بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم                بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

                              ****************************

سلام به همه دوستان گلم...

دوستان خوب و مهربونی که مثل همیشه با دستانی پر به کلبه کوچیک من سر میزنند :

دستانی پر از گل های سرخ ... به نشونه عشق و محبت ...

          پر از رزهای صورتی ... به نشونه دوستی و صمیمیت ...

        و پر از میخک های سپید ... به نشونه سادگی و خلوص نیت ...

و شرمنده بابت غیبت دو هفته ایم.  رفته بودم تعطیلات

البته تو این مدت به اینترنت هم دسترسی داشتم...اما خب یه شیطنت بچه گونه مدام بهم می گفت : وبلاگتو به روز نکن ...ببین کسی اصلا سراغی ازت می گیره یا نه؟

و الحق که شما روی هر چی دوسته سفید کردید و روی منو از شرم سرخ سرخ.

ای و ا...

در هر حال امیدوارم در سال جدید حرف های دلم باز هم به دلتون بشینه و مثل همیشه دل به دلم بدید.

آمین

 

                     

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 12:18 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar