تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بدون شرح
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 1:31 بعد از ظهر | 
(11)....عرض یا طول زندگی؟
 

ادامه داستان....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 1:22 بعد از ظهر | 
کیک در خواستی

همیشه شیرین کام باشید

        

                

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 1:7 بعد از ظهر | 
تولد یک سالگی کلبه من

 اي عشق به درد تو سري مي بايد  صيد تو ز من قوي تري مي بايد

 من مرغ به يك شعله كبابم بگذار  كين آتش را سمندري مي باید

 

                                              

 

فردا دقیقا یک ساله که به این کلبه کوچیک و دنج اسباب کشی کردم.... باورم نمیشه که اینقدر زود گذشت و من هنوز کلی حرف و دردل دارم برای نوشتن.

گاهی اوقات به کلبه هایی بر میخورم که درشون یه قفل بزرگ زدند و رو یه تابلوی بزرگتر ـ سر در کلبه ـ نوشتن : " تا اطلاع ثانوی تعطیل "  یا  " خداحافظ برای همیشه" .

نمی دونم آیا میشه دروازه دل رو تا اطلاع ثانوی به روی همه بست؟ آخه معمولا اکثر این کلبه های کوچیک فقط برای نوشتن حرف دل اجاره میشن !!!!

در طی این یکسال سعی کردم کمتر با عنوان اول شخص مفرد حرف بزنم و بیشتر از شعر مدد گرفتم چون معتقدم بهتر می تونه حرف دلم رو بزنه....( در ضمن دست به قلم خوبی هم ندارم که )..

تو این میون دوستانی با سلایق مختلف به کلبه کوچیک من سرزدند : عزیزانی که عکس دوست داشتند.... عزیزانی که شعر دوست داشتند.... عزیزانی که شاکی بودند چرا مطلب بیشتر نمی نویسی.... و نور چشمانی که برام نظر گذاشته و منو به اتفاق آراء ، آدمی غمگین و دلشکسته دیده بودند.

نمیشه گفت هیچ کس در زندگی مشکلی نداره... اتفاقا مشکلات ـ هر جورش که باشه ـ باعث صیقلی شدن روح و پاک شدن جسم آدما میشه... یه جورایی نمک زندگیه ( البته به شرطی که فشار خون نداشته باشی! ).

اما من فکر می کنم با وجود همه این سختی ها بازم میشه زندگی رو سبز دید.... با عشق دید... و عشق همون هدیه ارزشمند و دوست داشتنیه که من سعی دارم با ورود هر مهمونی به کلبه کوچیکم بهش پیشکش کنم..... امید که پذیرا باشید.

ما ایرونی ها ضرب المثل زیبایی داریم که میگه : مهمون حبیب خداست.  مقدم همه شما دوستان گلم رو با هر نظر ، عقیده و تفکری که دارید گرامی میدارم و منتظر حضور همواره و همیشه سبزتون در کلبه کوچیکم خواهم بود.

 

دلم جراتش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق او را به دریا ببر

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 11:7 قبل از ظهر | 
گپ آخر هفته با مولانا
     

    

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 8:25 قبل از ظهر | 
(10)...عرض یا طول زندگی؟
 

گاهی صداقت اونقدر آبیه که چشمو می زنه...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 2:23 بعد از ظهر | 
تبریک

 به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

 

         غدیر مبارک

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 2:25 بعد از ظهر | 
روح سهراب شاد

درگلستانه

 دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ ... می چرد گاوی در کرت
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 10:27 قبل از ظهر | 
رسم عاشقی
اونقدر دیر به سراغ کلبه کوچیکم اومدم که دوست صبورم " محسن " هم شاکی شد.

شنیدید که می گن پرستوها تو فصل سرما کوچ می کنند و به سرزمین های دور میرن؟ حالا قضیه چیه که من هنوز اینجا میون برف و یخ بندون موندم...خودم هم نمی دونم.

می گن گاهی دلبستگی های زمینی آدما رو از پرواز به سوی سرزمین های آسمونی دور می کنه... شاید منم از قافله عقب موندم و ....

روز عید قربان ...جاتون خالی... تو یه شب شعر بودم ( بهتره بگم روز شعر...چون عصر بود )اولین چیزی که با ورود به اون محفل گرم و صمیمی جلب نظر می کرد شعری بود که روی دیوار با خطی طلایی نوشته شده بود با این مضمون:

                                                                                

ای صبا از ما به اسماعیل قربانی بگو                  

زنده برگشتن ز کوی یار رسم عشق نیست

 

از همون ابتدای ورودم مسحور

 این جمله شده بودم....

 

واقعا عاشقی رو باید از پروانه بیاموزیم.

                                                                         

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 1:6 بعد از ظهر | 
(9)...عرض یا طول زندگی؟
 

ادامه داستان...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 2:18 بعد از ظهر | 
عشق یعنی چی؟
شاید عشق یعنی این !!!!

                               

یا شایدم این ؟                   

               

 شایدم؟             

                                       

و........

   

               

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 2:34 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar