تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پنجره های مشبک رنگی
 

آدما شبیه پنجره های مشبک رنگی اند.       

تا وقتی خورشیدی هست همه اونا برق

می زنند و می درخشند. ولی همین که

تاریکی حاکم شد زیبایی واقعی اونا آشکار

میشه و این تنها به شرطیه که نوری در

درونشون روشن باشه.

 

( الیزابت کوبلر راس )

روانشناس و نویسنده سوییسی

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 1:59 بعد از ظهر | 
زلال باش
 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 1:46 بعد از ظهر | 
sand and stone

  

Two friends were walking through a desert.

At one point during the trip they started arguing & one of the friends hit the other in the face.

The one that had been hit was hurt, but without a further word, wrote down in the sand: " Today my best friend hit me in the face. "

They carried on walking until they came across an oasis, where they decided to freshen up & bathe. But the one that had been hit before, got caught in the mud & was about to drown, but his friend saved him.

After he had recovered, he wrote down on a stone: " Today my best friend saved my life. "

The one who had hit his best friend & had then saved him asked: " After I hit you, you wrote in the sand & now you are writing on stone, why? "

The other friend answered: " When someone hurts us, we should write it down in sand, so that the wind can forgive us by blowing it away. But when someone does something nice for us, we should engrave it in stone, where no wind can ever blow it away."

 

LEARN TO WRITE DOWN YOUR PAIN IN SAND & TO ENGRAVE THE GOOD EXPERIENCES IN STONE.

. 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 2:1 بعد از ظهر | 
(13)...عرض یا طول زندگی؟

 

از دوستان خوب و گلی که با اشتیاق داستان های منو دنبال می کنند ممنونم....

قول میدم نا امیدتون نکنم و با نقل داستان هایی که ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو داشته باشه از اومدن به کلبه کوچیک من پشیمون نشید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 1:25 بعد از ظهر | 
سخنی هم از فروغ

تولدی دیگر

همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
یا نگاه گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 10:35 قبل از ظهر | 
دعای من
 

بار الها !

 

مباد که به بودنت همچون نفس کشیدن عادت کنم....

چرا که می دانم عادت...فراموشی در پی دارد.

 

آمین

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 8:34 قبل از ظهر | 
یا حسین

 تـــرا ناديدن مـــا غــم نباشد

 كـه در خيلت به از ما كــم نباشـــــد


 من از دست تو در عالم نهم روی

  وليكن چون تو در عالم نباشد

 

             

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 8:30 قبل از ظهر | 
(12)...عرض یا طول زندگی؟
 

هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 1:31 بعد از ظهر | 
بهشت و جهنم

    

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 9:18 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar