تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دلتون همیشه سبز و بهاری
 

  

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 3:18 بعد از ظهر | 
(16)...عرض یا طول زندگی؟
این بار دیگه قسمت آخر داستان رو براتون می نویسم که هر چند کمی طولانی تر از همبشه اما شاید پر معناتر از همیشه باشه.

غرض از بازگویی این داستان توهین به جنس مرد نیست....منظور اصلی من و شاید نویسنده اینه که یادمون باشه استفاده بهینه از زندگی به هر قیمتی زیبا نیست.

 

و این هم پایان داستان...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 1:5 بعد از ظهر | 
چگونه بودن!
 

مثل شقایق باید زیست: کوتاه اما زیبا.    

  

 

مثل پرستو باید کوچ کرد: فصلی اما هدفمند.

 

مثل پروانه باید جان سپرد: سوزناک اما عاشقانه.

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 9:35 قبل از ظهر | 
(15)... عرض یا طول زندگی؟
 

ادامه داستان...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 10:36 قبل از ظهر | 
گفتم.....گفت....
با عرض پوزش بابت تاخیر زیاد این مدت.....سرم خیلی خیلی شلوغ بود اما فکرهای زیادی هم برای کلبه کوچیکم تو ذهن داشتم.

می خواستم برای سال جدید یه قسمت حدید هم داشته باشم تو این کلبه.

بخش جدیدی رو از امروز شروع می کنم به نام: "گفتم...گفت..." که شاید در اون بتونم مکنونات قلبیمو از زندگی روزمره....اتفاقات و حوادثی که بهش بر می خورم یه جوری بازگو کنم.

امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره و همراهیم کنید مثل همیشه.

 

      

 

گفتم: تا به حال به آدمایی برخوردی که راه میرند و قربون صدقه ت میرن...خودشونو یه

 جورایی نگرانت نشون میدن؟

گفت: خب..آره.مگه چیه؟ این که خیلیم خوب و انسانیه.

گفتم: آره..بر منکرش لعنت...اما همونی که راه به راه قربونت میره و جونشو برات تیکه تیکه

 می کنه...موقعش که می رسه و قراره که به خاطرت مثلا یه دروغ کوچولو بگه...میره و گم و

 گور میشه...اصلا انگار نه انگار که نشونی از اول ازش روی زمین بوده.

گفت: خب ...اینم چیز بدی نیست...چون دروغگو دشمن خداست.

گفتم: آره....درست مثل همین جور آدما که هم دشمن خدا هستند و هم خلق خدا.

گفت: اااا...بازم که ملاقه برداشتی و داری زمین و زمان و رو هم میزنی!!!!

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 10:28 قبل از ظهر | 
شور عشق
 

عشق، شوری در نهاد ما نهاد    جان ما در بوته‌ی سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند    جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد    آرزویی در دل شیدا نهاد

رمزی از اسرار باده کشف کرد   راز مستان جمله بر صحرا نهاد

قصه‌ی خوبان به نوعی باز گفت    کاتشی در پیر و در برنا نهاد

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت    جنبشی در آدم و حوا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد   جان وامق در لب عذرا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود   لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود او را معین خانه‌ای   هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد

بر مثال خویشتن حرفی نوشت   نام آن حرف آدم و حوا نهاد

حسن را بر دیده‌ی خود جلوه داد   منتی بر عاشق شیدا نهاد

هم به چشم خود جمال خود بدید   تهمتی بر چشم نابینا نهاد

یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:   فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد

کام فرهاد و مراد ما همه   در لب شیرین شکرخا نهاد

بهر آشوب دل سوداییان   خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

وز پی برک و نوای بلبلان   رنگ و بویی در گل رعنا نهاد

تا تماشای وصال خود کند   نور خود در دیده‌ی بینا نهاد

تا کمال علم او ظاهر شود   این همه اسرار بر صحرا نهاد

فتنه ای انگیخت شوری برفکند     در سرا و شهر ما چون پا نهاد

شور و غوغایی برآمد از جهان   حسن او چون دست در یغما نهاد

چون در آن غوغا عراقی را بدید   نام او سر دفتر غوغا نهاد

                                                                                ( فخرالدین عراقی )

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 1:45 بعد از ظهر | 
(14)...عرض یا طول زندگی؟
 

روبرو شدن با حقیقت زندگی شجاعت می خواد !


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 12:4 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar