تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
صدای بلند خدا
       

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و

آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسربچه پاره آجری به

سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع

پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش

کرد. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو...جایی که

برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: این جا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از

روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای این که

شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و

سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد.

 

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب

توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم..او مجبور می شود

پاره آجر به سمت ما پرتاب کند.

این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه !

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 11:8 قبل از ظهر | 
گپی دوباره با فروغ
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:16 بعد از ظهر | 
 

آکی آنا

آکی آنا

دختری با نگاهی ماوراء بشر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:53 بعد از ظهر | 
شهامت
 

       

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:12 بعد از ظهر | 
یاد بهترین دوست و معلمم گرامی
 

تقدیم به آن کس که یادش همواره روح و قلبم را سرشار از مهر می کند...

یادت گرامی و روحت شاد هاله مرزبانی....استاد همیشه من.

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:55 قبل از ظهر | 
گفتم...گفت....
                                                                                                                                   

گفتم: به چی اینطوری زل زدی؟        

 

 

 

 

 

 

 

گفت:  به اون کبک...تا حالا فکر کردی که چقدر موجود زیبا و باوقاریه؟

گفتم:  آآآآآآآآآآآآره....خیلی خیلی موجود زیبا و دوست داشتنیه ! به خصوص با اون ظاهر گول زنکش....

گفت: ظاهر گول زنک دیگه چیه؟

گفتم: به راه رفتنش...خرامیدنش...وقارش نگاه کن....زیبا نیست؟

گفت:  خب معلومه که زیباست.

گفتم:  اما هیچکس به فکرش می رسه که همین موجود زیبا و باوقار موقع خطر فقط سرشو زیر برف

می کنه به خیال این که دیگه کسی متوجهش نمیشه؟

گفت:  خب شاید این طبیعتشه...بیشتر ازین ظرفیت نداره.

گفتم:  آفرین.... مسئله همین ظرفیته....درست مثل بعضی از آدما که ظاهر باوقار و معقولی دارن ..

گاهی اوقات دست به یه کارایی می زنند و فکرم می کنند که کسی متوجه کاراشون نیست...درست

مثل همون کبکه که از ترس سرشو فقط می کنه زیر برف...غافل از این که بابا غیر سرت تموم جونت

پیدااااااااااااااااااااااااااااااست.

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:5 قبل از ظهر | 
به مناسبت باران قشنگ امروز
 

     

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:33 قبل از ظهر | 
شور عاشقانه
 

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

تا به هر ترانه

می کشد زبانه
شور عاشقانه من
حال دل می گویم با زبان بی زبانی

هر لبخندت
با من گوید
دل مده به دست غم در این عالم
بنشین با عشق
تا گل روید
زین شب خزانی

تا که از نگاه تو نور شادی می بارد
دل ز مهربانیت شور و شادی ها دارد

با تو خزان من بهاران
با تو شبم ستاره باران از نورافشانی

چه بخواهی چه نخواهی
دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی

دل و جان سرمست از شوق نگاه تو
همه جا حیرانم دیده به راه تو
که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی

چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر
می رسدم جان دگر
دیده کشد سوی تو پر
همسفرم شو که می توانی

پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟
تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

                                                                ( فریدون مشیری )

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:57 قبل از ظهر | 
جشن زندگی
 

                 

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی...

اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص.

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:13 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar