تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بگشای لب... پیش گفتار

 

این بار هم می خوام نقل داستانی رو براتون شروع کنم...روایتی که یه کمی با داستان هایی که تا

حالا براتون نوشتم فرق داره.... هم طولانی تره ( که امیدوارم حوصله کنید و بخونید ) و هم به نوعی

بیانگر واقعیتی از دنیایی که درش زندگی می کنیم.

شهره وکیلی از نویسندگان خوبیه که قلمش رو دوست دارم....این بار قصد دارم با نقل داستانی ازین

نویسنده ...کسانی رو که باهاش آشنایی ندارن به خوندن کتابهاش تشویق کنم.

قضاوت در مورد واقعیتی که این نویسنده ازش حرف می زنه با شما...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 10:47 قبل از ظهر | 
دعای من
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:25 بعد از ظهر | 
قسمت آخر....فصل های بی سرانجام
 

تا به حال به سرانجام زندگیتون فکر کردید؟

این که قرار بود چی بشه اما چی شد؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 9:32 قبل از ظهر | 
دویدن را آغاز کن
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 10:25 قبل از ظهر | 
آفتاب می شود

 

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 1:12 بعد از ظهر | 
(11)...فصل های بی سرانجام
 

تا به حال به سرانجام زندگیتون فکر کردید؟

این که قرار بود چی بشه اما چی شد؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 11:32 قبل از ظهر | 
روز پدر مبارک

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 9:31 قبل از ظهر | 
حقیقت
 

" آدما وقتی پشت ترافیک می مونن دوست دارن هرچه زودتر راه باز بشه و برن جلو ببینن چه خبره...وقتی بعد ساعتها می رسن به صحنه و با منظره یه تصادف روبرو میشن...اجساد خونین چند تا آدم بیگناه....تازه به خودشون لعنت می فرستن که کاش چیزی ندیده بودن...

حالا شده حکایت ما آدما...

تا وقتی از حقیقت چیزی بی خبریم...سرودست میشکونیم که بدونیم...اما به محض این که با واقعیت روبرو میشیم...ازش فرار میکنیم.

به امید روزی که به دنبال حقیقت باشیم...ولی دعا کنیم خدای مهربون اول از همه جنبه درکشو بهمون بده.

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 8:15 قبل از ظهر | 
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می افرید
 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می افرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

ادم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ،‌نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

دکتر افشین یداللهی         

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 10:46 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar