تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پرنده مردنی است

فروغ فرخزاد


پرنده مردنی است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:19 بعد از ظهر | 
از کدامین هستیم؟
 

دکتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است :

1-   آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند  

عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند .



2-   آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند

مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي شخصيت‌اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي‌آيند. مرده و زنده‌اشان يکي است .



3-   آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند 


آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما مي‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.



4- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند   

 

شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم. باز مي‌شناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت مي‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني که مي‌روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:32 قبل از ظهر | 
چگونه می شود؟
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:52 بعد از ظهر | 
بدون شرح
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:59 قبل از ظهر | 
حافظ ...زبان دل

 

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت


ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت


برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت


جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت



در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار


هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت



عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار


گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت



گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد


ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت



از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی


گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت



عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه


پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:33 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar