تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سپید و سیاه

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند،پرهایش سفید میماند

اما قلبش سیاه میشود...

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:26 بعد از ظهر | 
یاد بابا

شمس الدین عراقی

از زبان پدر:

فارغ شدم از اين جهان رو سوي جانان مي روم

يك سو نهاده درد و غم شادان و خندان مي روم

پا بند من بود اين جهان گشتم رها زين بند ها

شيدا روان در كوي او مست و خرامان مي روم

تن چون قفس جان بند او محبوس بودم اندراو

 بگسستم اينك اين قفس با وجد و شادان مي روم

سرتاسر اين عمر ما بودي دو روزي پيش ما

ديروز گريان آمدم امروز خندان مي روم

بار گران زندگي بشكست بند از بند تن

 المنۀ لله كنون بس سهل و آسان مي روم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

از زبان فرزند:

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:4 بعد از ظهر | 
صلاح ما

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست

 روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست.

 پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد.

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيله اي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست.

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد«چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد.»
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.

 پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟

وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:36 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar